رفت و او رفت برای همیشه. و من حال به تنهایی در کنار این سنگهای بی روح و جان ایستاده ام. و به رد پای او که به روی شن ها به یادگار مانده می نگرم به راهی که دیگر بازگشتی ندارد........![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره........
چراوقتی نوبت ماست آسمون جائی نداره.........
واثه من تنهائی درده.........
درد هیچ کس رو نداشتن........
هرگل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن..........
دیگه باورکردم اینو.............
که باید تنها بمونم..........
تادم لحظه مردن شعر تنهائی بخونم......
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY