حرفهایم همه را بی صدا فریاد کن بگذار بشکند سکوت بی پایانه من

بگذار بشکند آرام شوم سخت است تا کی سکوت باید کرد سکوتی که پیداست فرجامی ندارد تا به کی اشکهایم تو رو بدرقه کنند؟تا به کی بر دیواره شکسته قلبم بنگرم که هر لحظه بر من فرود می اید

زمان را نمی شناسم . سختی ها را خوب می شناسم تنهایی برایم آشناترین واژه است

زیباست؟؟؟؟لحظه هایم را وارونه کن ببین ببین چه بی کسم می بینی من همان تنهاترینم که آسمان به تمنایه باریدن اشکهایم در آمده اما چه کنم اشکی ندارم آفتابه سوزان دلت اشکهایم را خشک کرد من فقط زار می زنم همینو بس.....

لحظه هایم را ببین ؟؟؟ میبینی ؟؟؟ فقط  یک سوال باقیست ایا کسی آنسوی تنهایی هست؟؟؟کسی که بتوانم ببینمشش؟؟ نه نیست خداوندا چرا تنها مانده ام ؟؟؟ و تو و تو ای فرمانروای قلب من به یاد داشته باش قلبم هر لحظه در حال فرو ریختن است... قلبی که با رفتنت آنرا به تکه تکه کردن وا داشتی اما ای عزیزترینم حال هر تکه از قلبم تو را به تنهایی پرستش میکند

حرفهایم را زدم آنها را بی صدا فریاد میکنی؟؟؟؟ انها را با بی صدا ترین فریاده ساکتی بگو


 

نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه دوم آبان 1386 ساعت 16:40 موضوع | لینک ثابت