سلام دوستای خوبم راستش دیروز وقتی از امتحان برگشتم تصمیم گرفتم کتاب مریم عشق شرقی رو که مدت ها بود می خواستم بخونم و نمی شد رو بر دارم و شروع به خوندن کنم وقتی کتاب رو برای اولین بار باز کردم تو صفحه ی اولش مطلبی خوندم که به نظرم جالب امد پس برای شما هم می نویسم تا شاید به نظر بعضی ها جالب بیاد :
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است .
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است
شاید بعضی ها خوششون نیاد اما به نظره من جمله ی با حالیه!!!در ضمن جا داره از همه ی اون هایی که توی مدت نبود من با نظر های قشنگشون وبلاگ رو سر پا نگه داشتن تشکر کنم!!!!!!!![]()
![]()


نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 0:40 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره........
چراوقتی نوبت ماست آسمون جائی نداره.........
واثه من تنهائی درده.........
درد هیچ کس رو نداشتن........
هرگل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن..........
دیگه باورکردم اینو.............
که باید تنها بمونم..........
تادم لحظه مردن شعر تنهائی بخونم......
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY