تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه بار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست
نه در آن وقت که اقبال شکست
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
سکوتم را به باران هدیه کردم
تمام زندگی را گریه کردم
نبودی بر فراق شانه هاییت
به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
نوشته شده توسط بهار در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 19:12 موضوع | لینک ثابت
من لحظه های با تو بودن را با اشک هایم تداعی
می کنم و عطر نفس های تو را در بند بند وجودم
می بلعم.
نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت
اشک ریختم و حسرت چشمان زیبای سرخ رنگت را خوردم و به یاد آخرین لحظه ی دیدار افتادم که تو را از بین گل های عاشقان جدا کردم و از بوی دلاویز تو مست شدم.عاشقت هستم و برایت هنوز هم اشک می ریزم و منتظر لحظه ی دیدار هستم. ![]()
نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت
آدمک آخــرِ دنیــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند
آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نیست که نیست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم
پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنیـاست، بخند
نوشته شده توسط بهار در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت
غروب عاشقان رنگش طلایست![]()
اگرچه![]()
آخرش مرگ و جدایست![]()
نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت
سخت است هنگام وداع..... آنگاه که در میابی چشمانی که در حال عبور است ..... پاره ای از وجود تو را نیز با خود میبرد........!!!!![]()
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 19:51 موضوع | لینک ثابت
پرسپلیسی های عزیز
سال نو مبارک.
استقلالی هاعید شما هم مبارک.
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 19:34 موضوع | لینک ثابت
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
در قفس ماندم ملی صیاذ آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد
آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد![]()
![]()
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 19:27 موضوع | لینک ثابت
ستاره ی د نباله دارم
گرچه دور از من و در قلب منی
با خبر باش که تو دنیای منی!!!![]()
نوشته شده توسط بهار در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره........
چراوقتی نوبت ماست آسمون جائی نداره.........
واثه من تنهائی درده.........
درد هیچ کس رو نداشتن........
هرگل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن..........
دیگه باورکردم اینو.............
که باید تنها بمونم..........
تادم لحظه مردن شعر تنهائی بخونم......
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY