صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
ناامیدانه زدم تکیه بر دیوار حسرت ناامیدی نکشیدی که بدانی چه کشیدم |
کاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم 
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد
آفتاب ديدگانم سرد می شد
آسمان سينه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی
در كنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسيم پر شكسته
عطر غم می ريخت بر دل های خسته
پيش رویم:
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم ...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 16:48 توسط بهار
|

شبی از خواب ماهی ها پریدیم 
پرنده سفره اش از ما جدا شد
زمستان در زمستان پینه بست و
زمین آئینه قهر خدا شد
کسی دیگر کسی را خوب نشناخت
جهان با یک تلنگر زیر و رو شد
دروغ آئینه ها را خط خطی کرد
بشر با چهره غم روبرو شد
در این تلخینه های بیم و حسرت
در این عصیان وهم و بی قراری
در این بی وقفه تن دادن به غربت
در این بازار بیزاری و زاری
مجابم کن که دنیا جای امنی است
بگو دلواپسی از من بعید است
بگو در غربت تلخ دقایق
امید لحظه های روز عید است
نمی خواهم پر از تردید باشم
نباید باورم از سنگ باشد
نباید ناگهان های مکرر
چنین با طاقتم در جنگ باشد
کمک کن بی تفاوت بگذرم از
نگاهی که به راهی خیره مانده
کمک کن خاطرم خالی شود از
تمام نامه های نیمه خوانده
بیا با هم کمی روراست باشیم
کسی اینجا به فکر آسمان نیست
کسی در جاده های رو به آخر
به فکر پر کشیدن بی گمان نیست
ببین در ناگزیر خواب وحشت
کسی امید بیداری ندارد
بگو تنها یکی از مردم شهر
به اعجاز سفر ایمان بیارد
مرا مهمان کن امشب در اتاقی
که سقفش می چکاند آسمان را
کمی با من مدارا کن که فردا
به آتش می کشم آتشفشان را
خداحافظ ! به جایم نقطه بگذار
دوباره از سر خط واژه چین باش
غلط های زمین را خط خطی کن
کمی با نقطه چین ها همنشین باش.....
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 20:46 توسط بهار
|

سلام دوستای خوبم امدم بعد از یه مدت طولانی
این نقاشی هدیه ای از بهترین دوست من نقاش گمنام ... یه یادگاری قشنگ که پر از احساس... سمت نیزاره زمان روی سرتاسری نام و نشان در سراشیبی دل بستن و عشق آمدی تا که بپرسی حالم درب چوبی دلم را تو زدی چند سالیست که در خانه ی دل آشوب است چند سالیت که من تنها ترین تنهایم چه کسی میداند دل من گوشه ی این سینه چرا میشکند شاید این روزن دل سوی دریا باز است بهتر است تا که قلم بردارم روی برگ دل پر وسعت خود بنویسم دل من رنگ شقایق دارد و چه شوقی دارد شستن پنجره ی دل با اه و چه زیبا و تماشایی تر لحظه ی نازک بشکستن دیوار دلم... ********************************************************************* عزیزم این بزرگترین هدیه ای بود که یهم دادی ... بی نهایت ممنونم.... 
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:5 توسط بهار
|

سلام حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم تا یادم نرفته است بنویسم دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است بی پرده بگویمت می خواهم تنها بمانم در را پشت سرت ببند بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم هذیان می گویم ! نمی دانم نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد، بی کنایه و ابهام پس از نو می نویسم سلام حال من خوب است اما تو باور نکن.... ******* این مطلب رو یه دوست عزیز بهم داده بود خیلی وقت پیش ... به یاد امیر عزیز
+
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:10 توسط بهار
|

همه دوست دارند به بهشت بروند اما کسی دوست ندارد بمیرد..!!!.بهشت رفتن جرات مردن می خواهد...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 18:0 توسط بهار
|


تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت...
****************
در حضور خارها هم می شود یك یاس بود
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود
میشود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
كاش می شد حرفی از "كاش می شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
****************
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:58 توسط بهار
|

چه لطیف است حس آغازی دوباره.... و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...... و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن.... و چه اندازه شیرین است امروز.... روز تو..... روزی که تو آغاز شدی..... امروز روز توست.... روز شیرین ترین فرشته ی خدا... سلام ... آره بازم یه تولد یه شروع... اما این بار تولد یه دختر پاک و شیرین ... ۱۹ سال از روز میلادش گذشت... این فرشته ی مهربون دختر خاله ی گلم سونیا جونمه ... همیشه همه جا کمکم کرده و پشتم بوده ... این فرشته ی گل من بهترین آبجی دنیاس ... همه ی گل های قشنگ دنیا تقدیم به سونیا ی گلم ... چه وقتایی که تو خلوت خونه ی غمهام آرومم کرده... جشن تو جشن تولد تمام شادیاس اینم کیک تولدش.... کیکش خوشدله ؟؟؟ تقدیم به بهترینم ... به امید دیدار ... ... 
![]()
![]()
![]()


+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 11:55 توسط بهار
|

سلام...
فقط امدم بگم مرسی که هیچکس به یادم نبود...هیچکس... جز خانواده ی مهربونم که منم از هیچکس به جز اونا انتظاز ندارم... اینم کیک که نگین ندادم...
خودمم دیگه حوصله ی جشن تو وبلاگمو ندارم...![]()
فقط می گم تولدم مبارک...![]()
خداحافظ نوشته های خسته ی من... می خواهم قلم را رها کنم ..
.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 16:39 توسط بهار
|

سلام بعد از غبتی طولانی اولین پستم:::
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با
لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای 
در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی ازجنس غروبِ
ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا، تا کی،برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو
نمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو
هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را
با عبورخود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
.
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:38 توسط بهار
|

سلام منم رفتم ... من رفتم تا خیلیا ی دیگه بیان می رم تا جا برای خیلیا باز بشه
آره دوستان منم دارم می رم نمی دونم کجا اما می رم تا نا کجا اباد از همه چیز و همه کس بریدم ...... یه روز به یکی گفتم از خداحافظی بدم میاد و اون خیلی وقتا بدون اینکه متوجه بشه این کلمه رو به زبون می آوورد دیگه می رم تا خیلیا نفس بکشن ....
جای من برای هیچ کس خالی نیست .... نمیخوام هم خالی باشه ... فقط بهش بگید ... نه .... هیچی نگید ... به امید دیدار
خداحافظی نکردم و رفتم و بدون هیچکس راز دلم رو نفهمید ...من می رم به جایی می رم که هیچ کس تا حالا پاشو هم اونجا نذاشته
می رم تا بقیه بیان و زندگی کنن ... من می رم تا برم ... اما تنها نمی رم منتظر باش ... به دنبال تو خواهم آمد... می دونی کجا میرم ؟؟؟ به دنیای تاریکی ها می خوام برگردم به جایی که باید می بودم ... نور منو نخواست ... نور هم می خواس تا من برم ... ولی تو بمون توی نور بمون قول بده بمونی
نور جای من نیست اما تورو می خواد ... من باید برم باید برم چون می خوام تو باشی و زندگی کنی... نمی دونم چطور معنی می کنی رفتنمو اما من رفتم تا تو به آسونی زندگی کنی اما قلبتو هرگز پس نمی دم ... پس منتظر قلبت نباش ... منم می رم مثل همه ی اونایی که رفتن اما من به سادگی اونا نمی رم ... من با ستاره و سهیل نمی رم ... ستاره ها هم منو نمی خواند ... حتی ستارهی سهیل
بگذریم با همه ی اینها دوست داشتن رو هنوز نفهمیدی اینو مطمئن باش ... بی مقدمه می گم به امید دیدارت نازنین
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:18 توسط بهار
|


حرفهایم همه را بی صدا فریاد کن بگذار بشکند سکوت بی پایانه من
بگذار بشکند آرام شوم سخت است تا کی سکوت باید کرد سکوتی که پیداست فرجامی ندارد تا به کی اشکهایم تو رو بدرقه کنند؟تا به کی بر دیواره شکسته قلبم بنگرم که هر لحظه بر من فرود می اید
زمان را نمی شناسم . سختی ها را خوب می شناسم تنهایی برایم آشناترین واژه است
زیباست؟؟؟؟لحظه هایم را وارونه کن ببین ببین چه بی کسم می بینی من همان تنهاترینم که آسمان به تمنایه باریدن اشکهایم در آمده اما چه کنم اشکی ندارم آفتابه سوزان دلت اشکهایم را خشک کرد من فقط زار می زنم همینو بس.....
لحظه هایم را ببین ؟؟؟ میبینی ؟؟؟ فقط یک سوال باقیست ایا کسی آنسوی تنهایی هست؟؟؟کسی که بتوانم ببینمشش؟؟ نه نیست خداوندا چرا تنها مانده ام ؟؟؟ و تو و تو ای فرمانروای قلب من به یاد داشته باش قلبم هر لحظه در حال فرو ریختن است... قلبی که با رفتنت آنرا به تکه تکه کردن وا داشتی اما ای عزیزترینم حال هر تکه از قلبم تو را به تنهایی پرستش میکند
حرفهایم را زدم آنها را بی صدا فریاد میکنی؟؟؟؟ انها را با بی صدا ترین فریاده ساکتی بگو
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16:40 توسط بهار
|


کاش در ساحل رودی خموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو به آنجا گذرت می افتاد
به سر و پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانه ی تو
خفته بر هودج مواج نسیم
میگذستم ز در خانه ی تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده ی لرزان حریر
رنگ شکان تو را میدیدم
فروغ فرخزاد همیشه شعر هاش رو دوست داشتم روحش شاد
+
نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 7:44 توسط بهار
|


برای تو می نویسم.....برای عزیزی که میراث عشق را از او به یادگار دارم.....دیر زمانیست می خواهم برایت بنویسم.... میخواهم همه ی حسم را برای نوشتن به کار گیرم....اما این حس جدیدی که وجودم را احاطه کرده رخصت نمی دهد با فراغ بال برایت بنویسم....خود ،خوب میدانی چند روزیست بیش از پیش دل سپرده ی یارم......هنگام نوشتن چشمان زیبا و نجیبت را به یاد میاورم و نوشتن را کنار میگذارم...چرا که دوست دارم چهره ی زیبایت را در ذهن مجسم کنم و با خیالت تنها باشم....آنقدر نگاهت کنم که شاید جبران این دوریها شود ...که البته نمیشود......و ای کاش بودی ...همیشه بودی که بهار زندگیم را در چشمان پر مهرت جستجو میکردم......چند روزیست بهار را از چشمان تو طلب میکنم.....من هم چون تو دست نوشته ات را می بینم ،میخوانم، می بویم و عاشقانه دوست میدارم....و عطر وجودیت را از برگ برگ دفترم استشمام میکنم...و با خود میگویم ای کاش قبل از دیدنت تمام دفترم را پر کرده بودم که تک تک برگه هایش به عطر پر مهر وجودت آغشته میشد......باور کنی یا نه هنوز افسوس میخورم چرا هنگام خداحافظی آنقدر نگاهت نکردم که برای یک دوره دوری دیگر شاید توشه ای باشد.....چرا آنقدر نگاهت را نبلعیدم که هنوز تشنه ی عکسهایت هستم.....گمان میبردم شیرین زمانی که ببینمت این التهاب درونیم فروکش میکند......اما دلی که به امانت به دستم سپرده بودی با دیدن نیمه ی گمشده ی خود بیش از پیش شعله ور شد....حق هم داشت....دو سال از تو دور بوده است...و دست کم من خوب می فهمم دردش را...درد دوری از......باور کنی یا نه...باور نمیکنم حس کردن هرم نفسهات رو....و شاید ایثار تن سوز نجیب دستهات رو......اما یک چیز را دیگر خوب باور دارم...بدون هیچ تردید و هیچ شکی .....دوستت دارم.......ای فر و شکوه همه ی شادی هایم......
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:44 توسط بهار
|

بچه ها یه خبر با حال دارم
قبلش مژده گونیمو بدید ت و ل د م ن ه !!! تونستین بخونین ؟ بس که بی سوادین بابا تولدمههههههههههه هورا هورا هوراااااااااااا آخ جون آخ جون تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک !!! اول از هر چی باید تولد همه ی اونایی که توی این روز عزیز ( ۱۰ شهریور شنبه ) تبریک بگم و بگم خدا کنه ۱۰۰۰۰۰۰ سال زنده و شاداب باشن خوب شکمو ها که می دونم بی صبرانه در انتظاره خوردن کیکن آماده باشن که می خوام کیکه تولدمو بیارم اما plzz کم بخورین که به همه برسه . امااااااااا واسه دیدن کیک چشما همه بستههههههههههههههههه باز نکنیدااااااااا خوب بروبچ بفرمایید کیک چشا رو باز کنید ااااا زود باشید چشماتونو باز کنید خوشگله نه؟ خودم می دونم به قول یکی از عزیزانم" همه میگن " خوب دوستان و آشنایان ( دارم ادبی کار می کنم ) اول کادوی اونهایی رو میدم که امروز تولدشونه و فریاد می زنم تولدتوووووووووووووووون مبارک عزیزاااااان اینو تقدیم می کنم به همه یاونایی که تو این روزه خوشگل تولدشونه تولدتون مبارک ( تولدم مبارک) ۱۰ شهریور یه کوشولو یی به دنیا امد که همه به علت پسر بودنش ناراحت بودن اما وقتی به دنیا امد همه خوشحال بودن همه آخه اون کوشولو دختر بود یه دختر نازو خوشگل بازم می گم تولد اونایی که توی این روزه تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد باشن خوب دوستان امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه و حسابی کیک خورده باشید ![]()
![]()
شما هم واسه من دعا کنید که ۱۰۰۰۰۰ سال زنده باشم![]()

![]()

(منماااااااا) خلاصه اسمشو گذاشتن بهار الانم جا داره از مامانیو بابا جونم تشکر کنم که منو بزرگ کردن و به اینجا رسوندند و از خدا می خوام همیشه سالم و سلامت باشن
خدایا همیشه واسم حفظشون کن ![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 18:18 توسط بهار
|

من از آنجا سر خوش و آزاد










+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:48 توسط بهار
|


این منم خسته و تنها در میان خلوتگه ویرانه ی خویش!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 18:10 توسط بهار
|


باران ٌ
چشمهايم تکرار باران است
می دانم
روزی انديشه های سبز
دلتنگ ترين ترانه ها را
به خاک می سپارند
و رنگين کمان
ياد آن را در شولای بهار
ذوب می کند!!!!
+
نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 19:17 توسط بهار
|

رفت و او رفت برای همیشه. و من حال به تنهایی در کنار این سنگهای بی روح و جان ایستاده ام. و به رد پای او که به روی شن ها به یادگار مانده می نگرم به راهی که دیگر بازگشتی ندارد........
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 19:0 توسط بهار
|

شاید این پروازیست زیبا به سوی عشق و شاید مرگ بهترین پرواز است. تو هیچ می دانی قلبی که مدتها قبل حتی تکه ی شکسته ی آن را هنگام وداع نپذیرفتی چه کشید؟حال آمده ام با همان قلب شکسته و چشمانی که سال هاست بر سر کوچه ی عشق سرک می کشند تو می دانی من که هستم من همان دخترک ساده ای هستم که مد ت هاست در خیابان بی کسی مسکن دارد همان دخترکی مدتها قبل در سر کوچه ی عشق دستان سر دش را گرفتی و من برای اولین بار جمله ی کوتاه دوستت دارم را از زبان تو شنیدم من هنوز هم بر سر قرار می ایم ولی تنها ی تنها و لحظه های با تو بودن را در جای جای این کوچه دراز مرور می کنم و حال می مانم در انتظار دستان تو دستانی که آب برای کویر دستانم بود و این بار منم تنها ترین تنها که بر تو می اندیشم من در انتظارم در انتظار دستانی که مدتها پیش مرا این من تنها را به پرواز در آورد اما یک انتظار شیرین انتظاریست که می دانم پایان تلخش مرگ است و مرگ این واژه ی حقیقی .... ومرگ همان واژه ای که معنای گم زندگی در باطنش نهفته و چیست چشم ما که معنا ی پایانه تلخ را به شیرین ترین واژه ی تنها می دهد ... و این منم که در انتظارم انتظار همان واژه ی حقیقی که مرا به پرواز در می آورد پروازی ابدی و عشقی مملو از محبت تو !!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 17:36 توسط بهار
|
